مقدمه

در دهه هاي اخير پژوهش پيرامون جايگاه علوم ارتباطات و نظام ارتباطي در مقام يكي از اركان مهم اجتماعي كه به نيازهاي گونه گون جامعه انساني پاسخ مي دهد توجه بسياري از پژوهش گران را به خود جلب كرده است. ارتباطات نبض ساختار سياسي, اقتصادي, و فرهنگي در جامعه است و به واقع انسان و جامعه انساني بدون ارتباطات نمي توانند به حيات خود ادامه دهند. 

توجه به رابطه ارتباطات و توسعه به ويژه از دهه 1950 به سبب اهميت يافتن امر توسعه اقتصادي كشورهاي جهان سوم از جمله ايران افزايش يافت. از آن هنگام چون از منظر كارشناسان غربي اساس توسعه اقتصادي رشد سريع توليد شناخته مي شد و چنين رشدي ايجاب مي كرد كه در رفتار انسان تغييراتي اساسي پديد آيد, علوم ارتباطات در جايگاه عامل دگرگوني رفتارها در نظر گرفته شده و جنبه هاي گوناگون آن از جمله وسايل ارتباط جمعي به مثابه ابزارهاي كليدي توسعه اقتصادي مدنظر قرار گرفتند.

فرايند توسعه رابطه اي پايدار با تعامل ميان مردم و مشاركت فعال گروه هاي اجتماعي دارد. اين امر محقق نمي شود مگر به مدد علوم ارتباطات كه مي تواند در تبيين ديدگاه هاي توسعه اي, كاهش حداكثري تعارضات و تضادهاي موجود در ارزش ها و رفتارهاي مردم و در نهايت فراهم آوردن محيط مساعد براي توسعه پايدار موثر واقع شود. بنا به اهميت موضوع بررسي ابعاد اين مسئله در دهه هاي اخير مرزهايي نوين را بر روي پژوهش گران حوزه علوم ارتباطات اجتماعي گشوده است كه بر همان منوال در اين مجال سعي مي شود پس از ارائه تعريفي از ارتباطات و توسعه به صورت بندي اجمالي نظريه هاي ارتباطات و توسعه پرداخته شده به برخي از نظريه هاي ارتباطي مرتبط نور تابانده شود.

 

تعريف ارتباطات و توسعه

ارتباطات و توسعه مفاهيمي فاقد مرزهايي دقيق بوده و هستند و از اين رو نيازمند آن كه براي شان تعريف علمي ارائه شود. برخي از صاحبان نظر, ارتباطات را روند تبادل مفاهيم از مسير كانال هاي گفتاري و غير گفتاري در نظر گرفته اند كه از راه جهان بيني ها, فرهنگ ها, و محتوي ها عمل مي كنند. اين تعريف با گنجاندن صورت بندي هاي ايدئولوژيك, بيان هاي فرهنگي(گفتاري و ديداري), محتواي پيام ها, و هم چنين كانال هاي ارتباطي(روابط بين افراد تا گروه هاي ثانوي(سازماني و يا با واسطه) از محور قرار دادن رسانه ها پرهيز مي كند. بر اساس اين تعريف نقش رسانه هاي كنوني با تمام اهميت آن در پهنه وسيع تر ارتباطات انساني قرار مي گيرد. اما در آثار و نوشته هاي پيشين در عرصه ارتباطات توسعه با ناديده انگاشتن شبكه هاي ارتباطي انساني و روابط ميان فردي از جمله پيوندهاي مهم و حياتي نظير شبكه هاي سنتي و مذهبي, به طور عمده نقش محوري در ارتباطات بر رسانه ها متكي بود. گروهي از انديشمندان, توسعه را فرايند ارتقا يك نظام اجتماعي جهت برآوردن نيازهاي فزاينده عمومي براي نيل به سطوح بالاتر بهبود و رفاه مادي و معنوي تعريف نموده اند. اين تعريف تا حدي با مفهوم تكاملي توسعه كه اين روند را روندي جهاني, گريز ناپذير, و در مجموع مثبت تلقي مي كند تفاوت دارد. توسعه تكاملي با بهره گيري از يك استعاره ارگانيك بر دست يابي فزاينده به سطوحي بالاتر از تمايز, پيچيدگي, يكپارچگي, و نظم دلالت مي كند. چنين مفاهيمي به طور عمده متكي بر افزايش فزاينده مجموعه اي از شاخص هاي اقتصادي, اجتماعي و يا فرهنگي است كه كاربردهايي جهان شمول و عام دارند. تعريف مزبور بدون آن كه سنجش كمي را رد كند جهان شمولي اين شاخص ها را بدون توجه به خصوصيات و شرايط خاص زير سئوال مي برد. بدين ترتيب اين تعريف عوامل محقق توسعه را از مقوله هاي برون زاي موفقيت به آگاهي هاي درون زاي توسعه منتقل مي كند. مطالعات اخير در مورد شاخص هاي توسعه به اين ره يافت منجر شده است كه بايد به جاي تاكيد بيش از حد بر بازده مادي بر ابعاد انساني توسعه بيشتر تاكيد شود.

در فرهنگ علوم سياسي, توسعه به بهبود رشد و گسترش همه شرايط و جنبه هاي مادي و معنوي زندگي اجتماعي, گسترش ظرفيت نظام اجتماعي براي برآوردن احتياجات محسوس يك جامعه, امنيت ملي, آزادي فردي, مشاركت سياسي, برابري اجتماعي, رشد اقتصادي, صلح و موازنه محيط زيست, و مجموعه اي از اين احتياجات تعبير شده است. جنبه هاي مهم توسعه عبارت اند از ارتقا سطح زندگي افراد از طريق رشد اقتصادي, ايجاد شرايطي كه موجب رشد عزت نفس افراد شود, و افزايش آزادي هاي آن ها. توسعه فرايندي است كه كوشش هاي مردم و دولت را براي بهبود اوضاع اجتماعي, فرهنگي, و اقتصادي هر محله هماهنگ كند; مردم اين محله را در زندگي يك ملت تركيب نمايد و آن ها را تام و تمام براي مشاركت در پيشرفت ملي توانا سازد.

 نظريه هاي ارتباطات براي توسعه

ضمن تاكيد مجدد بر نياز به ارائه تعريف دقيق علمي براي مفاهيم ارتباطات و توسعه لازم به ذكر است كه طي سه دهه گذشته تعريف مفاهيم كليدي و تعيين مرز براي اين مباحث بين رشته اي و متداخل حالتي سيال و مبهم به خود گرفته است. از يك سو پايان جنگ سرد در ابتداي دهه 1990, قطب بندي شدن مسايل قومي, مذهبي و ملي, فراملي سازي افزايش جريان اطلاعات و نفوذ, و نيز ارتقا آگاهي گروه هاي حاشيه نشين و از ديگر سو كاهش منابع, همه و همه دست به دست يكديگر داد تا مسايل موجود دچار تغييرات بيشتر و چالش هايي تازه شود. در همين سال ها حداقل چهار چشم انداز در قبال دستيابي به توسعه شكل گرفت:

1. نوسازي اولين آن هاست كه مبتني بر نظريه اقتصادي نئوكلاسيك است و در جهت ارتقا توسعه اقتصادي سرمايه داري حركت مي كند. در اين ديدگاه مدل رشد اقتصادي غرب به همه نقاط ديگر قابل تعميم تلقي مي شود و تكنولوژي هاي مدرن هم بايد در توسعه نقشي مهم ايفا كنند.

2. دومين ديدگاه همان انديشه انتقادي موجود در قبال توسعه است. از ديدگاه انتقادي توسعه گرايي فرهنگي و اقتصادي و امپرياليسم نوسازي مورد چالش قرار مي گيرد. انديشه انتقادي خواستار بازسازي سياسي و اقتصادي در مسير توزيع عادلانه منابع و دستاوردها در ميان جوامع است.

3. سومين قلمرو متعلق به انديشه رهايي بخش و وحدت گراست. اين انديشه ها به طور عمده برگرفته از الهيات رهايي بخش است كه متمركز بر رهايي فردي و جمعي جوامع از بند ستم به مثابه كليد خود اتكايي است و از اين رو هدف توسعه قلمداد نمي شود.

4. چهارمين ديدگاه انديشه توان بخشي است كه به طور عمده در ادبيات دهه 1990 ارتباطات و توسعه مورد تاكيد قرار گرفته اما در عين حال هنوز از نظر اصطلاحات, نمونه ها و سطح هاي تحليل و نتايج چندان قوام نگرفته است. از ديگر سو نمي توان بي آن كه به دركي درست از مفهوم توان و قدرت رسيد به تعريف توان بخشي دست يابد. در ضمن اين مفهوم با مفاهيم قدرت و كنترل در تئوري و علل توسعه رابطه دارد.

با عنايت به چشم اندازهاي مذكور نظريه هاي ارتباطات براي توسعه را مي توان در دو گروه طبقه بندي كرد: گروهي كه در قلمرو پارادايم نوسازي قرار مي گيرند و يك پارادايم آلترناتيو در برابر مدل تجويزي پارادايم نوسازي. نخستين خانواده نظريه ها مركب از نظريه ارتباطات و نوسازي, نظريه نشر نوآوري, نگرش بازاريابي اجتماعي, و استراتژي هاي آموزشي – سرگرم كننده است و در خانواده دوم نگرش هايي چون مدل پژوهشي مبتني بر كنش مشاركتي و توان بخشي يا تفويض اختيار و قدرت بخشي گنجانده شده است كه در ادامه پس از تشريح نظريه ها در پارادايم حاكم نوسازي تنها به نظريه هاي ارتباطات و نوسازي و نشر نوآوري پرداخته مي شود.

 

نظريه ها در پارادايم حاكم نوسازي

نوسازي يكي از قدرت مندترين پارادايم هايي بود كه پس از جنگ جهاني دوم سربرآورد و داراي پيامدهاي متعدد اجتماعي, فرهنگي, و اقتصادي براي جهان سوم بود. نوسازي محصولي عملياتي از مفهوم توسعه و مبتني بر نظريه سياسي ليبرال بود لذا در پروژه بزرگ تر روشنگري يعني خردگرايي, عيني گرايي و ساير اصول فلسفي علوم غربي ريشه داشت. تعريف جامعه مدرن در نظريه هاي نوسازي به جوامع صنعتي غربي در همه حوزه هاي جامعه مشتمل بر نهادها و رفتارهاي اقتصادي – سياسي هم چنين نگرش نسبت به تكنولوژي, علم و فرهنگ شبيه است. مدل اقتصادي نظريه هاي نوسازي همان نگرش نئوكلاسيك است كه سنگ بناي اقتصادهاي غربي را مي سازد. پارادايم حاكم در اين عرصه همان ميزان توليد ناخالص ملي است و تشويق همه عوامل و نهادها در مسير شتاب بخشيدن به رشد در عرصه هايي چون صنعتي شدن سرمايه بر تكنولوژي و مالكيت خصوصي در حوزه هايي چون توليد, تجارت آزاد, و اصل بازار آزاد. پارادايم نوسازي نه تنها از نظريه اقتصادي بلكه از نظريه تكامل اجتماعي هم بهره گرفته و به همين خاطر بود كه در فرايند نوسازي جوامع انساني در سطح كلان از نظريات داروين در نظريه هاي نوسازي استفاده شده است. نظريه هاي مبتني بر تكامل اجتماعي بر اين نظريه ها تاثيرگذار بوده و موجب مطرح شدن مفاهيم مهمي ديگر در زمينه جامعه شناسي توسعه شده كه از ميان آن ها مي توان به نظريه دوقطبي توسعه اشاره كرد. در اين نظريه ها همه مراحل جهاني موجود در نظريه هاي تكامل اجتماعي به دو قطب ايده آل – معرف تقليل داده شدند: پيوستگي اجتماعي در برابر همبستگي اجتماعي, جوامع سنتي در برابر جوامع مدرن و قس علي هذا.

جوامع جهان سومي در اين نظريه ها جزو جوامع سنتي طبقه بندي مي شدند و جوامع صنعتي غربي طرف مدرن به حساب مي آمدند. جوامع پيشرفته غربي در رويارويي با مسايل اقتصادي, تكنولوژيك, فرهنگي, و اجتماعي در فرايند تغييرات اجتماعي داراي طيفي از خودمختاري نظام مند تصوير مي شوند اما از ديگر سو جهان سومي ها كه فاقد تفكيك نقش در نهادها و فاقد مشخصه هاي هم گامي با تحولات جهاني و فاقد ساير مشخصه هاي كمي كشورهاي صنعتي بودند در مواجهه با مشكلات و بحران ها و يا حتي در مديريت مسايل محيط خود فاقد توان و قدرت ترسيم مي شوند. از سوي ديگر اگر از سطح خرد به نظريه هاي نوسازي نگريسته شود تاكيد نظريه ها بر ضرورت تغيير ارزش ها و نگرش هاي فردي كاملا آشكار است. در اين سطح بر اين نكته تاكيد مي شود كه تغيير دادن ارزش هاي فردي پيش شرط ايجاد جامعه مدرن است. محققاني چون مك كللند, لرنر, اينكلس و راجرز معتقدند نوسازي جهان سوم در گرو تغيير خصيصه هاي افراد جهان سومي است و اين كه بايد نگرش ها و ارزش هاي خود را به خصيصه هاي مردم اروپاي غربي و آمريكاي شمالي شبيه سازند. به اين ترتيب نظريه هاي نوسازي سنگ بناي معرفت شناختي اوليه را براي تئوري هاي ارتباطات در خدمت توسعه فراهم ساختند. از ديگر سو اين امر موجب شد تا ميراثي از جانب داري هاي تاريخي و نهادي كه محصول پژوهش هاي مربوط به نقش تبليغ بوده در فاصله دو جنگ جهاني در آمريكا انجام شده بود وارد اين عرصه شوند. در آن دوران وسايل ارتباط جمعي ابزارهايي پرقدرت قلمداد مي شدند كه مي توانستند در افكار مردم دخل و تصرف كرده و رفتارهاي آنان را در مدتي كوتاه تغيير دهند. اين باور و تعصب و جانبداري كه صنعتي نهادينه به نظر مي رسيد توسط محققاني چون سيمپسون و گلاندر افشا شد. سيمپسون فاش ساخت كه گستره اقتصادي, سياسي و اجتماعي بر گسترش جانبداري از تاثيرهاي پرقدرت رسانه ها نقش داشته است. سيمپسون اين نكته را آشكار مي سازد كه ميان پژوهشگران و نهادهاي فوق يك رابطه حرفه اي وجود داشته و همين ارتباط باعث شده است ديدگاه معتقد به تاثير پرقدرت رسانه ها بتواند ساير ديدگاه هاي غيرغالب را حذف كند و خود را كه حامي سياست خارجي آمريكا بوده بر ساير ديدگاه ها حاكم سازد. به اين ترتيب ديدگاه معتقد به تاثيرهاي پرقدرت رسانه ها در دهه هاي 1950 و 1960 وارد نظريه هاي ارتباطات توسعه شده است. بنابراين مي توان گفت كه آن چه در اين قلمرو يك هنجار مطرح شده از ابتدا چيزي جز يك جانبداري نسبت به تاثير پرقدرت رسانه ها نبوده و نمي توانسته براي شرايط فرهنگي و اجتماعي – اقتصادي موجود در آسيا, آفريقا, حوزه كارائيب, و يا آمريكا لاتين مناسب محسوب شود. از طرف ديگر براي اين كه موضوع به حد كافي پيچيده تر شود محققان جوان كشورهاي رو به توسعه هم در قالب يك برنامه كمك غذايي به آمريكا برده شدند تا با الگوي آمريكايي پرورش يابند.

انتقاد شديد و جدي از گزاره هاي پارادايم نوسازي از دهه هفتاد و از سوي محققان آمريكاي لاتين و آسيا آغاز شد. آن ها اين نكته را مطرح ساختند كه روند توسعه در كشورهاي جهان سوم با فرضيات موجود در پارادايم نوسازي سنخيت ندارد. از ديدگاه اين محققان پاراداين نوسازي قادر به تبيين تغييرات اجتماعي در كشورهاي در حال توسعه نبود و بيشتر به كار كشورهاي غربي و آمريكاي شمالي مي آمد. مدل اقتصادي نئوكلاسيك كه مشوق نگرش نشت به پايين در مقام روشي سودمند براي توسعه تلقي مي شد از دهه 1970 اعتبار خود را از دست داد و ركود جهاني دهه 1980 و اصلاحات اقتصادي نئوليبرال در كشورهاي جهان سوم موجب شد تا هر چه بيشتر عقب گذاشته شود. انتقادهايي كه از جامعه شناسي مدل هاي توسعه به عمل آمد بر انتزاعي بودن نظريه هاي اجتماعي ماهيت غيرتاريخي گزاره ها و بر اشتباه بودن شاخص هاي توسعه كه در واقع همگاني هاي جهاني تكامل را شكل داده بود و توسط محققاني چون پارسونز مطرح شده بود انگشت نهاد. افزون بر اين مدل هايي كه حكم قانون را يافته و توسط افرادي چون مك كللند, هاگن, اينكلس و اسميت, لرنر, راجرز و ديگران مطرح شده بود به دليل ماهيت قوم مدارانه آن ها و غفلت از نقش محدوديت هاي ساختاري در قبال كنش ها و رويه هاي فردي مورد انتقاد قرار گرفت. پارادايم نوسازي هم چنين به دليل داشتن ديدگاه منفي نسبت به فرهنگ به ويژه فرهنگ ديني و به خاطر جانبداري ها و تعصبات پدرسالارانه و خودمحور طرف انتقاداتي بيشتر واقع شد. از ديدگاه تفكرات حاكم اگر كشورهاي جهان سوم مي خواستند مدرن شوند بايد سنن فرهنگي خود را نابود مي كردند. اگر چه هنوز هم فرايندهاي نوسازي سنن بومي را نابود مي سازد و يا آن ها را به نحو مقتضي تغيير مي دهد و يا جذب خود مي سازد اما ديگر نظريه نوسازي حامي آشكار ندارد. محققان نئوماركسيست جنبه هايي متعدد از انگاشته هاي پارادايم نوسازي را مورد انتقاد قرار داده اند. از ديدگاه آن ها توسعه نيافتگي الزاما فرايندي متمايز از توسعه نيافتگي نبوده و در واقع دو جنبه از يك فرايند به حساب مي آيد. توسعه توسعه نيافته در ملل جهان سوم در واقع با توسعه اقتصادي اروپاي غربي و آمريكاي شمالي در ارتباط است.

 

نظريه ارتباطات و نوسازي

در نظريه ارتباطات و نوسازي چيزي فراتر از يك رابطه ميان فرستنده و گيرنده موجود بود. ارتباطات در اين نظريه يك سيستم پيچيده با كاركردهاي اجتماعي ويژه داشت و به اين ترتيب رسانه هاي جمعي عوامل و شاخص هاي نوسازي در كشورهاي جهان سوم به كار گرفته شدند. علاوه بر تحليل نقش رسانه هاي جمعي در سطح كلان پژوهشگران هم چنين تحقيقاتي در زمينه تاثيرات ارتباطي انجام دادند و روي مدل هايي كه جنبه هاي اجتماعي – روان شناختي افراد را براي انتقال از جامعه سنتي به مدرن ضروري مي ساخت كار كردند.

دانيل لرنر ايده هاي بنيادين مربوط به رسانه هاي جمعي و نگرش مبتني بر نوسازي را به تصوير مي كشد. وي يك الگوي روان شناختي در افراد را شناسايي و توصيف كرد كه هم براي جامعه مدرن ضروري بود و هم آن را تقويت مي كرد. فرد مورد نظر او به ظرفيتي بالا براي شناسايي مشخصه هاي جديد پيرامون خود مجهز بود و مي توانست نيازهايي جديد را كه جامعه بزرگ تر ايجاد مي كرد در خود دروني سازد. به بيان ديگر شخصي اين چنين از همدلي بالا برخوردار بود و اين يعني ظرفيت ديدن خود در موقعيت ديگران. لرنر معتقد بود كه همدلي داراي دو وظيفه است:

1. تواناسازي فرد براي عمل در يك جامعه مدرن كه پيوسته در حال تغيير است.

2. مهارتي جدايي ناپذير براي افرادي است كه مي خواهند موقعيت سنتي خود را ترك كنند.

و به اين ترتيب رسانه هاي جمعي كارگزاران مهم نوسازي قلمداد شدند. افراد جهان سومي مي توانستند همدلي خود را با در معرض رسانه ها قرار گرفتن گسترش دهند چرا كه رسانه ها با نشان دادن چشم اندازهايي جديد آن ها را در برابر رفتارها و فرهنگ هاي تازه قرار مي دادند.

كوتاه سخن آن كه رسانه هاي جمعي از اين توان بالقوه برخوردار بودند كه نسيم دگرگوني و نوسازي را در جوامع سنتي و منزوي به حركت در آوردند و ساختارهاي زندگي, ارزش ها و رفتارهاي جوامع سنتي را با آن چه در جوامع مدرن غربي بود عوض كنند. نقش قدرتمند رسانه هاي جمعي در نوسازي توسط لرنر, شرام و عده اي ديگر در پژوهش هايي كه در دهه هاي 1950 و 1960 به عمل آمد مورد تاكيد قرار گرفت و همين پژوهش ها بود كه گزاره هاي موجود در پارادايم حاكم توسعه را تكميل كرد. به اين ترتيب رسانه هاي جمعي حكم وسايل نقليه اي را يافتند كه ايده هاي جديد و مدل هاي تازه را از غرب به جهان سوم و از مناطق شهري به حومه هاي روستايي منتقل مي كردند. نكته مهم ديگر باور اين مسئله بود كه رسانه هاي جمعي مي توانند افراد ساكن در كشورهاي رو به توسعه را براي پذيرش تغييرات سريع اجتماعي آماده سازند و اين كار را از طريق استمرار فضاي نوسازي عملي سازند. اين امر در واقع پذيرش اين نكته بود كه رسانه هاي جمعي قدرتمند هستند و بر افراد تاثير مستقيم مي گذارند. به اين ترتيب نظريه گلوله جادويي در مورد تاثيرات رسانه هاي جمعي در دهه هاي 1950 و 1960 در جهان سوم جا افتاد و اين در حالي بود كه حتي پيش از آن در آمريكاي شمالي رد شده بود. قدرت رسانه هاي جمعي در يك سويه بودن, از بالا به پايين بودن, در هم زماني, و در دامنه وسيع انتشار آن ها ريشه دارد. رسانه هاي جمعي از اين نظر در كشورهاي جهان سوم حكم چند برابر كننده جادويي منافع توسعه را يافتند. مجريان, محققان و كارگران به طرزي صادقانه قدرت فراوان رسانه ها را در مقام مناديان نفوذ نوسازي باور كرده بودند بنابراين اطلاعات حكم حلقه مفقوده در زنجيره توسعه را يافت.

 

نظريه نشر نوآوري

در حالي كه پژوهش گران و تصميم سازان در سطح كلان درباره نقش حمايتي رسانه هاي جمعي در توسعه و نقش حمايتي آن ها در نوسازي بحث مي كردند نظريه نشر نوآوري به تدريج در مقام يك چارچوب محلي براي هدايت ارتباطات در خدمت توسعه مطرح شد. نظريه نشر نوآوري ارتباطات نظري مهمي نيز با پژوهش هاي متمركز بر حوزه تاثيرات ارتباطي داشت. تاكيد اين نظريه به طور عمده بر تاثيرات ابزارهاي ارتباطي بود: قدرت پيام هاي رسانه اي و رهبران فكري براي ايجاد دانش مربوط به رويه ها و ايده هاي جديد و نيز قدرت متقاعدسازي مخاطبان پيام ها براي اتخاذ نوآوري هايي كه از بيرون به آن ها ارائه مي شد. ريشه نشر نوآوري در گزاره ها و فرضيات نظريه تغيير از بيرون است. ديدگاه مبتني بر تغيير از بيرون مفاهيم و فرضياتي را به نظريه نشر نوآوري داده است. نخستين تعريف توسعه در اين چارچوب توسط اورت ام. راجرز در سال 1969 اين چنين ارائه شد: نوعي تغيير اجتماعي كه در آن ايده هاي تازه براي افزايش درآمد, سرانه, و ارتقا سطح زندگي از راه روش هاي مدرن توليد و بهبود وضعيت سازمان اجتماعي به يك نظام اجتماعي داده مي شود. راجرز كه نظرات متجلي در آثارش نقشي محوري در اين زمينه بر عهده دارد معتقد است پذيرش نوآوري روندي تعريف مي شود كه در آن فرد در نخستين مرحله اي كه از نوآوري مطلع مي شود تصميم مي گيرد كه آن را بپذيرد و يا اين كه طردش كند. پنج مرحله اي كه در اين جا مطرح مي شود به ترتيب عبارتند از آگاهي, علاقه, ارزش يابي, آزمون, و در نهايت پذيرش يا طرد.

مطالعات متمركز بر نوآوري از اين امر حكايت دارد كه ميان گروه هاي پذيرنده نوآوري از نظر خصوصيات فردي, رفتار رسانه اي, و موقعيت در ساختار اجتماعي تفاوت هايي عمده وجود دارد. به طور نسبي گروه هاي پذيرنده به طور عمده جوان هستند, موقعيت اجتماعي و وضعيت مالي بهتر دارند, دست اندركار امور تخصصي بوده, و به لحاظ توان مندي هاي ذهني نسبت به ديرپذيرندگان قدرتمندترند. كساني كه نوآوري را زودتر پذيرفته اند از جنبه ارتباطي از رسانه هاي جمعي و منابع اطلاعاتي جهاني بيشتر استفاده مي كرده اند. علاوه بر اين مناسبات اجتماعي كساني كه زودتر به نوآوري تن داده اند جهاني تر از ديرپذيرندگان بوده و خصوصيت و قدرت رهبري فكري هم در آن ها بالاتر از گروه دير پذيرنده بوده است. به طور خلاصه بايد گفت مطالعات مربوط به نشرنوآوري بر اهميت ارتباطات در فرايند نوسازي در سطح محلي تاكيد ورزيد. ارتباطات در پارادايم حاكم ميان ايده هاي بيروني و جوامع محلي نقش رابط را داشت. نشر نوآوري هم چنين بر ماهيت و نقش ارتباطات در تسهيل اشاعه نوآوري در جوامع محلي تاكيد ورزيد. به اين ترتيب مي توان گفت كه مطالعات نشر نوآوري تاثير ارتباطات(بين فردي و رسانه هاي جمعي) بر تغيير روش زندگي از سنتي به مدرن را مستند ساخت.

 

موخره

فرض راه گشاي نظريه و عمل در ارتباطات توسعه كه در پارادايم نوسازي مطرح شد اين مفهوم بوده است كه جامعه انساني در توزيع منصفانه و عادلانه منابع بين افراد و گروه ها متبلور مي شود و اين كه تمامي مردم بتوانند با تلاش و كمك از مزاياي اجتماعي برخوردار شوند. به اين ترتيب همان گونه كه در پارادايم حاكم توسعه مطرح شد اگر فرد يا گروهي فاقد نگرش ها, آرا, رفتارها, يا خصايص مطلوب محسوب شود يا اين كه در امور جامعه به شكلي فعالانه شركت نكند داراي نارسايي است و بايد مهارت هايي را به او آموخت و ياري اش كرد. مدل هاي اوليه توسعه بر اين نوع قربانيان از پيش انگشت نهاده اند اما با اين همه هنوز بخش هايي وسيع از جمعيت جهان سوم در فقر به سر مي برند و به حداقل ملزومات براي ايجاد تغييرات كيفي در زندگي دسترسي ندارند. واقعيت شرايط اجتماعي و سياسي در اكثر كشورهاي در حال توسعه به شكلي است كه فقراي شهرها و روستاها و زنان و مردان عادي در دام وابستگي به شرايطي كه به لحاظ اجتماعي و ساختاري نابرابر است به طور كامل گرفتار شده اند.

به نظر مي رسد حل مسائل پيش پا افتاده و يا مشكلات موقتي و به طور هم زمان انكار موانع ساختاري برخاسته از جوامعي كه به نابرابري بين شهروندان دامن مي زنند براي حرفه اي هاي دست اندركار خدمات انساني و ارتباطي كاري بيهوده و غيراخلاقي محسوب شود. به طور قطع بدون حل مشكلات اساسي در جوامع انساني نظير فقدان قدرت اجتماعي و اقتصادي بين مردمان عادي نمي توان به تغييري پايدار دست يافت. اگر چه حدود 35 سال پيش محققان علوم ارتباطات در آمريكاي لاتين چون بلتران و دياز بوردناوه به ساختارهاي ستمگر اجتماعي, سياسي و اقتصادي موجود در كشورهاي جهان سوم به مثابه موانع تغييرات مترقي اجتماعي اشاره كردند ليك سوگ مندانه هم چنان مدل ها و استراتژي ها از پرداختن مستقيم به اين موانع مي پرهيزند. كثيري از افراد هنوز با فقر و بيماري دست به گريبان اند و نمي توانند به كنش هاي مفيد مبادرت ورزند. مسئله اين افراد بي خردي و بي دانشي نيست بلكه عدم دسترسي به فرصت هاي مقتضي و پايدار براي بهبود سطح زندگي شان است كه اين مهم به قدرت مربوط و معطوف است. تا هنگامي كه پژوهش گران يا دست اندركاران نخواهند اين معضل ديرپا را به رسميت بشناسند به نظر تمامي افعال ناموثر و روبنايي خواهد ماند و حكم كوبيدن آب را در هاون خواهد داشت.

 

 منابع و ماخذ

1. نقش رسانه‌ها در پشتیبانی از توسعه ملی ایران، تهران،‌ انتشارات پژوهشکده علوم ارتباطی و توسعه ایران(پلی کپی)،1353.

2. عظیمی حسین، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.

3. بشیریه حسین، موانع توسعه سیاسی در ایران، گام نو، ‌1380.

4. ملکات سرینواس و استیوز لزلی، ارتباطات توسعه در جهان سوم، ترجمه شعبانعلی بهرام پور، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1388.

5. شاخص‌های توسعه رسانه‌ها، چارچوبی برای ارزیابی توسعه رسانه‌ها، دفتر منطقه‌ای یونسکو در تهران، ‌1390.

6. کاستلز مانوئل، قدرت ارتباطات، ترجمه حسین بصیریان جهرمی، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، 1392.

7. هال استوارت و دیگران؛ دولت، فساد و فرصت‌های اجتماعی، تعامل اندیشه‌ها در اقتصاد سیاسی توسعه؛ ترجمه حسین راغفر؛ انتشارات نقش و نگار؛ چاپ اول؛ 1382.

8. بودریار ژان؛ جامعه مصرفی اسطوره‌ها و ساختارها؛ ترجمه پیروز ایزدی؛ نشر ثالث؛ تهران؛ 1389.

 

منبع درج: http://falsafi91.blogfa.com/post/214